واژههای حرف D
این فهرست فقط واژههای نمونهٔ وبسایت را نشان میدهد، نه همهٔ واژههای اپلیکیشن لایتنری.
- day-to-dayروزمره، عادی، روزانه
- dazzleخیره کردن، با نور یا درخشش چشم را زدن
- debunk(ادعاهای دروغین یا کاستیها و غیره را) لودادن، رو کردن، پردهگشایی کردن
- decarboniseکربنزدایی کردن، دیکربنیزه کردن
- deceitfulفریبکار، متقلب، نیرنگباز، دغل
- deceiveفریب دادن، گول زدن، فریفتن
- decencyشایستگی، مناسبت، ادب، بزرگواری، آبرومندی
- deciduousریزنده، توصیف بخشی که در زمان یا مرحلهای خاص میافتد یا ریخته میشود.
- decimateطبق قرعه از هر ده نفر یکی را کشتن، یکدهمی کشتن
- declarationاعلام، بیانیه، اظهار رسمی
- decoupleجدا کردن، ناجفت کردن، ناهمبسته کردن، رها کردن
- decriminalizationجرمزدایی، قانونیسازی (به معنای حذف مجازات کیفری)
- dedicateوقف کردن، به خدا اختصاص دادن
- dedicationاختصاص، وقف، وقف کردن
- deduceاستنتاج کردن، نتیجهگیری کردن، پیامدیابی کردن
- deductionچیزی که کسر میشود؛ مبلغ کسرشده
- defamationافترا، تهمت بیجا، هتک آبرو، بدنامسازی
- defeatشکست دادن، مغلوب کردن، پیروز شدن بر
- defenselessبیدفاع، آسیبپذیر، در معرض حمله
- defensibleقابل دفاع، پدافندپذیر
- deferentialبا ادب، مودب، با ملاحظه، احترامآمیز، تکریمآمیز
- defiantنافرمان، سرپیچیکننده، گردنکش
- deficitکمبود، کسر، نقصان
- definiteمعلوم، معین، مشخص، دارای حدود مشخص
- definitiveبه طور واضح تعریف شده
- defyمقابله کردن، رودررویی کردن، چالش کردن
- degradeتنزل رتبه دادن، فروزینه کردن، پست کردن، کم ارزش کردن
- dehumanisationغیرانسانیسازی، از انسانیت انداختن
- dehumanizeغیرانسانی کردن، ناانسانی کردن، فاقد صفات انسانی کردن، ددمنش کردن
- delayerکسی که تأخیر میکند، وقتکش
- delinquencyقصور، کوتاهی، سهلانگاری در انجام وظیفه
- deltaدلتا (چهارمین حرف الفبای یونانی)
- demagogueryرفتار عوامفریبانه، دماگوژی
- demandتمایل به خرید کالاها و خدمات
- demandingسخت، دشوار، پرزحمت، پرمسئولیت
- dementiaزوال عقل، کاهش پیشرونده تواناییهای شناختی به دلیل آسیب یا بیماری مغز
- democraticدموکراتیک، برخوردار از دموکراسی (آزادی و حکومت مردم بر مردم)، (به) آیین مردمی
- democratizationدموکراتیزاسیون، برقراری دموکراسی در منطقه یا کشوری که پیشتر دموکراسی نداشته است.
- democratizeدموکراتیک کردن، مردمی کردن، با اصول حکومت مردم بر مردم و آزادی منطبق کردن
- demonisationاهریمنسازی، شیطانسازی
- demoniseاهریمنسازی کردن، بهعنوان موجودی شرور نشان دادن
- demoraliseتضعیف روحیه کردن، دلسرد کردن
- denoteنشانگر بودن، حاکی بودن، دلالت کردن بر
- denounceاعلام کردن، رسماً اعلام کردن
- densityچگالی، نسبت جرم به حجم
- depictتصویر کردن، نشان دادن، نگاره کردن، دیسه کردن
- depleteخالی کردن (رگهای بدن) با خونگیری یا دارو
- deployآرایش نظامی دادن، رزمآرایی کردن، مستقر کردن یا شدن
- deprivedمحرومیتکشیده، فقیر، مسکین
- derailوسیلهای که روی ریل راهآهن قرار میدهند تا قطار از خط خارج شود
- deriveبه دست آوردن، دریافت کردن، ناشی شدن
- derogatoryتحقیرکننده، خوارکننده، موهن، بیآبروکننده
- descriptiveتوصیفی، وصفی، بازنمودین
- desensitizeحساسیتزدایی کردن، از میزان حساسیت کاستن، بیاحساس کردن
- deserveسزاوار بودن، استحقاق داشتن، درخور بودن
- desirableدلخواه، خواستنی، مطلوب، پسندیده
- deskboundمقید به میز کار، پشتمیزی
- despairاز چیزی ناامید شدن، از امید دست کشیدن
- desperateشدیداً نیازمند، تشنهی چیزی
- destabiliseبیثبات کردن، ناپایدار کردن
- destabilizeبیثبات کردن، ناپایدار کردن، ناپابرجا کردن
- destructiveویرانگر، مخرب، نابودکننده
- detectپیبردن به، کشف کردن
- detectionکشف، شناسایی، پیبری
- determinantعامل تعیینکننده، معلومکننده، گماردگر، نمایانگر، شناسگر
- determinedمصمم، بااراده، قاطع
- deterrentبازدارنده، پیشگیر، انصرافانگیز
- detrimentآسیب، گزند، ضرر، زیان
- detrimentalزیانآور، مضر، آسیبانگیز
- devalueارزش یا اهمیت چیزی یا کسی را کم کردن، ارجکاهی کردن، ارزشکاهی کردن
- devastateویران کردن، با خاک یکسان کردن، خراب کردن
- dexterousماهر، چیرهدست، زبردست
- diabetesمرض قند، دیابت، بیماری دولاب، میزهروی
- diagnoseتشخیص دادن بیماری، بازشناسی کردن، واشناخت کردن
- diagnosisتشخیص بیماری، بازشناسی، واشناخت
- diarrhoealمربوط به اسهال، اسهالی
- dictatorshipحکومت استبداد، نظام دیکتاتوری، دستگاه زورگویی
- differentiateمتفاوت کردن، دگرسان کردن، ناهمسان کردن
- difficultyدشواری، سختی، اشکال، بغرنجی، صعوبت
- diffidentبدگمان، بیاعتماد به دیگران
- dignifiedموقر، والا، والامنش، متین
- dilemmaمعضل، وضعیتی که در آن باید بین دو یا چند گزینهی بهیکاندازه ناخوشایند یکی را انتخاب کرد
- diminishکوچک کردن، کاستن، کاهش دادن
- diplomaدانشنامه، دیپلم، مدرک تحصیلی، گواهینامهی آموزشی
- disadvantageنقطهی ضعف، کاستی، عیب
- disappointinglyبهگونهای ناامیدکننده، بهطور مأیوسکننده
- disasterمصیبت، فاجعه، بلا، سانحه
- disastrousمصیبتبار، فاجعهآمیز، جانگداز
- disburseپرداختن، خرج کردن، (بودجه) تخصیص دادن
- discernتشخیص دادن، تمیز دادن، دیدن
- discernmentدرایت، بصیرت، بینش، نازکبینی، ژرفبینی
- disciplinaryوابسته به انضباط، انضباطی، سختگیرانه
- disclosureآشکارسازی، افشاگری، فاشسازی
- discourageنومید کردن، مایوس کردن، سرخورده کردن، دلسرد کردن، (روحیه را) تضعیف کردن، کمدل کردن، ناامید کردن، توی ذوق کسی زدن
- discoveryچیز کشف شده، یافته، دستاورد
- discreetمحتاط، پرهیختار، پرواگر، ملاحظهکار، باپروا
- discrepancyاختلاف، ناهمخوانی، تناقض، مغایرت
- discreteمجزا، جدا، ناهمبسته، غیروابسته، نامتصل
- discriminateتمیز دادن، تشخیص دادن، فرق قائل شدن
- discriminationشناخت تفاوت، فرورگری، نکتهسنجی
- discriminatoryتبعیضآمیز، ناروا، تبعیضی
- disenfranchiseمحروم کردن از حق رأی یا سایر حقوق شهروندی
- disengagementرهایی، جدایی، آزادی (از گیره و قلاب و چفت و غیره)
- disgustبیزار کردن، منزجر کردن، مشمئز کردن
- disgustinglyبه طرز مشمئزکنندهای، به طور نفرتانگیز
- dishonestyنادرستی، بیامانتی، ناامینی، نادرستکاری
- dishonourننگ، رسوایی، بیآبرویی
- disillusionmentسرخوردگی، دلسردی، توهمزدایی
- disinformationاطلاعات نادرست که عمداً برای گمراه کردن منتشر میشود
- disloyaltyاعمال حاکی از بیوفایی، کار خائنانه
- dismissاخراج کردن، برکنار کردن، عزل کردن
- disparagementبدگویی، بیارجسازی، توهین
- disparityنابرابری، تفاوت
- dispassionateآرام، متین، عاری از احساسات شدید، بیطرف، منصف
- disproportionateنامتناسب، بیتناسب
- disputeاختلاف نظر، مشاجره، جدال
- disruptمختل کردن، به هم زدن
- disruptiveمختلکننده، بههمزننده، مخل، مزاحم
- dissatisfiedناراضی، ناخشنود، ناخرسند
- dissectionکالبد شکافی، تشریح
- dissonanceناهماهنگی، ناهنجاری صوتی، ناسازگاری صداها
- distinctiveمتمایزکننده، مشخصکننده
- distinguishتشخیص دادن، تمیز دادن، فرق گذاشتن، بازشناختن
- distinguishableقابل تشخیص، قابل تمایز
- distortاز ریخت انداختن، کج و کوله کردن، کژدیس کردن
- distractionچیزی که باعث حواسپرتی میشود.
- distraughtپریشان خاطر، پریشان، آشفته، شوریده، سراسیمه
- distressedدر مشکل، گرفتار، نیازمند کمک
- distressinglyبهگونهای ناراحتکننده، به طرز نگرانکننده
- disturbinglyبهگونهای نگرانکننده، به طرز آزاردهنده
- diversityتفاوت، اختلاف، ناجوری، ناهمجوری، ناسانی، عدم تشابه، دگرسانی
- doctrineآموزه، اعتقاد (بهویژه در مسائل فلسفی یا الهیاتی)
- documentationمستندسازی، نوشتهای که ایدهای را ثبت میکند
- domesticateخانهگرا کردن، اهل خانه کردن
- domesticationاهلیسازی، رامکردن حیوانات وحشی یا پرورش گیاهان
- dominanceچیرگی، تسلط، غلبه، تفوق، برتری
- dominantنت دومینانت (نت پنجم در اکتاو)
- dominateچیره شدن بر، تسلط داشتن، غالب شدن، حاکم بودن بر، زیر سلطهی خود درآوردن
- dominationچیرگی، تسلط، غلبه، تفوق، برتری
- double-edgedدو دم، دو تیغه، دولبه
- doubtlessبیشک، بدون شک، بیگمان
- dovishکبوتروار، شبیه کبوتر
- downstreamپاییندست، در جهت جریان آب یا سیال
- dramatisationاملای بریتانیایی dramatization
- duplicityدورویی، فریب، نارو، دغلبازی، دورنگی
- durableبا دوام، پردوام، پایا، پاینده، ماندنی، مانا
- dysfunctionدشکاری، دژکنش، اختلال، بدکاری، نقص در عملکرد
- dysphoriaملالت، دشسهش، احساس ناراحتی و ناخوشی روانی
- dystopiaکابوسآباد، جامعهای با شرایط زندگی بسیار بد و سرکوب شدید