دیکشنری انگلیسی به فارسی

معنی difficulty به فارسی

دشواری، سختی، اشکال، بغرنجی، صعوبت

بریتانیایی: /ˈdɪf.ɪ.kəl.ti/ آمریکایی: /ˈdɪf.ə.kəl.t̬i/

راهنمای خواندن و تمرین تلفظ

همهٔ معنی‌ها و مثال‌های این واژه در دیکشنری لایتنری را اینجا بخوانید. تنها تعداد واژه‌های وب‌سایت محدود است؛ برای جست‌وجوی واژه‌های بیشتر، از اپلیکیشن لایتنری استفاده کنید.

ریشه‌شناسی

From Old French difficulté, from Latin difficultas, from difficilis (hard to do).

اسم

جمع
difficulties
شمارش‌پذیری
countable and uncountable
۱.

دشواری، سختی، اشکال، بغرنجی، صعوبت

The state of being difficult or hard to do.

My mom has difficulty remembering all her grandchildren's names.

مادرم در به خاطر سپردن نام همه نوه‌هایش دشواری دارد.

۲.

مانع، مشکل، گرفتاری، دردسر

An obstacle that hinders achievement of a goal.

We faced a difficulty in trying to book a flight so late.

در تلاش برای رزرو پرواز در این دیروقت با مشکلی روبرو شدیم.

۳.

خطر فیزیکی ناشی از محیط، به ویژه با خطر غرق شدن

قدیمی

Physical danger from the environment, especially with risk of drowning.

The sailors faced the difficulty of the sea, with each dark wave threatening to swamp the vessel.

ملوانان با دشواری دریا روبه‌رو شدند، هر موج تاریک تهدید می‌کرد که کشتی را غرق کند.

۴.

اعتراض، ایراد

An objection.

He raised a difficulty about the proposed plan.

او درباره طرح پیشنهادی ایرادی مطرح کرد.

۵.

چیزی که به راحتی قابل فهم یا باور نیست

That which cannot be easily understood or believed.

The theory presents several difficulties for students.

این نظریه چندین نکته دشوار برای دانشجویان دارد.

۶.

وضعیت ناخوشایند یا مشاجره

An awkward situation or quarrel.

There was a difficulty between the two teams during the match.

در طول مسابقه، بین دو تیم جنگ و دعوا بود.

اصطلاح‌ها و عبارت‌ها

(do something) with difficulty

۷.

به دشواری (انجام دادن)

With great effort or trouble.

He climbed the mountain with difficulty.

او با دشواری از کوه بالا رفت.

have (or find) difficulty in doing something

۸.

در انجام کاری اشکال داشتن

To experience problems or obstacles when trying to do something.

she had difficulty breathing

او به سختی نفس می‌کشید (در تنفس اشکال داشت).

in difficulty (or difficulties)

۹.

در تنگنا (به ویژه از نظر مالی)، دستخوش گرفتاری، در مضیقه، دچار

In a problematic situation, especially financial trouble.

The company is in difficulty due to the recession.

شرکت به دلیل رکود در تنگنا قرار دارد.

عبارت‌های مرتبط

(do something) with difficulty
به دشواری (انجام دادن)
in difficulty (or difficulties)
در تنگنا (به ویژه از نظر مالی)، دستخوش گرفتاری، در مضیقه، دچار
have (or find) difficulty in doing something
در انجام کاری اشکال داشتن

این واژه را چطور یاد بگیریم؟

یک معنی متناسب با متنی که می‌خوانید انتخاب کنید. مثال همان معنی را بخوانید و بعد بدون دیدن پاسخ، معنی را به یاد بیاورید.

ساخت فلش‌کارت کاربردی · روش مرور با جعبه لایتنر

از معنی تا یادگیری

واژه difficulty را در لایتنری تمرین کنید

در برنامه واژه را جستجو کنید، برایش یادداشت بنویسید و آن را برای مرور با فلش‌کارت و جعبه لایتنر نگه دارید.