دیکشنری انگلیسی به فارسی
معنی diagnose به فارسی
تشخیص دادن بیماری، بازشناسی کردن، واشناخت کردن
همهٔ معنیها و مثالهای این واژه در دیکشنری لایتنری را اینجا بخوانید. تنها تعداد واژههای وبسایت محدود است؛ برای جستوجوی واژههای بیشتر، از اپلیکیشن لایتنری استفاده کنید.
ریشهشناسی
Back-formation of diagnosis.
فعل
- سومشخص مفرد
- diagnoses
- وجه وصفی حال
- diagnosing
- گذشته ساده
- diagnosed
- اسم مفعول
- diagnosed
Some argue that to "diagnose [someone] with a disease" is an incorrect usage because the verb takes the physician as subject and a disease as object.
تشخیص دادن بیماری، بازشناسی کردن، واشناخت کردن
To determine which disease is causing a sick person's signs and symptoms; to find the diagnosis.
The doctors did not diagnose his disease in time.
دکترها بیماری او را به موقع تشخیص ندادند.
It is easy to diagnose some ailments.
تشخیص بعضی از بیماریها آسان است.
تشخیص دادن علت یک مشکل، تمیز دادن، روشناختن
To determine the cause of a problem.
The root of some changes cannot be easily diagnosed.
ریشهی برخی دگرگونیها را نمیتوان به آسانی تشخیص داد.
این واژه را چطور یاد بگیریم؟
یک معنی متناسب با متنی که میخوانید انتخاب کنید. مثال همان معنی را بخوانید و بعد بدون دیدن پاسخ، معنی را به یاد بیاورید.
از معنی تا یادگیری
واژه diagnose را در لایتنری تمرین کنید
در برنامه واژه را جستجو کنید، برایش یادداشت بنویسید و آن را برای مرور با فلشکارت و جعبه لایتنر نگه دارید.