دیکشنری انگلیسی به فارسی

معنی definite به فارسی

معلوم، معین، مشخص، دارای حدود مشخص

بریتانیایی: /ˈdef.ɪ.nət/ آمریکایی: /ˈdef.ən.ət/

راهنمای خواندن و تمرین تلفظ

همهٔ معنی‌ها و مثال‌های این واژه در دیکشنری لایتنری را اینجا بخوانید. تنها تعداد واژه‌های وب‌سایت محدود است؛ برای جست‌وجوی واژه‌های بیشتر، از اپلیکیشن لایتنری استفاده کنید.

ریشه‌شناسی

From Latin dēfīnītus, past participle of dēfīniō.

صفت

صفت تفضیلی
more definite
صفت عالی
most definite
۱.

معلوم، معین، مشخص، دارای حدود مشخص

Having distinct limits.

We need a definite period for the project.

ما به یک دوره معین برای پروژه نیاز داریم.

۲.

واضح، صریح، آشکار، بی‌گمان

Free from any doubt.

He gave a definite answer.

او پاسخ صریحی داد.

مترادف‌ها: unquestionable

۳.

قطعی، مسلم، تصمیم‌گیری شده

Determined; resolved; decided.

His departure is definite.

رفتن او حتمی است.

۴.

معرفه

زبان‌شناسی

Designating an identified or immediately identifiable person or thing.

"The" is the definite article.

"The" حرف تعریف معرفه است.

متضادها: indefinite

اسم

جمع
definites
۵.

کلمه یا عبارتی که شخص یا موجودیت مشخصی را نشان می‌دهد

دستور زبان

A word or phrase that designates a specified or identified person or entity.

In grammar, a definite refers to a specific noun phrase.

در دستور زبان، معرفه به یک گروه اسمی خاص اشاره دارد.

۶.

هر چیزی که تعریف یا تعیین شده باشد

منسوخ

Anything that is defined or determined.

The definite of the boundary line was fixed by the survey.

تعین خط مرزی توسط نقشه‌برداری تثبیت شد.

واژه‌های مرتبط

این واژه را چطور یاد بگیریم؟

یک معنی متناسب با متنی که می‌خوانید انتخاب کنید. مثال همان معنی را بخوانید و بعد بدون دیدن پاسخ، معنی را به یاد بیاورید.

ساخت فلش‌کارت کاربردی · روش مرور با جعبه لایتنر

از معنی تا یادگیری

واژه definite را در لایتنری تمرین کنید

در برنامه واژه را جستجو کنید، برایش یادداشت بنویسید و آن را برای مرور با فلش‌کارت و جعبه لایتنر نگه دارید.