دیکشنری انگلیسی به فارسی
معنی definite به فارسی
معلوم، معین، مشخص، دارای حدود مشخص
همهٔ معنیها و مثالهای این واژه در دیکشنری لایتنری را اینجا بخوانید. تنها تعداد واژههای وبسایت محدود است؛ برای جستوجوی واژههای بیشتر، از اپلیکیشن لایتنری استفاده کنید.
ریشهشناسی
From Latin dēfīnītus, past participle of dēfīniō.
صفت
- صفت تفضیلی
- more definite
- صفت عالی
- most definite
معلوم، معین، مشخص، دارای حدود مشخص
Having distinct limits.
We need a definite period for the project.
ما به یک دوره معین برای پروژه نیاز داریم.
واضح، صریح، آشکار، بیگمان
Free from any doubt.
He gave a definite answer.
او پاسخ صریحی داد.
مترادفها: unquestionable
قطعی، مسلم، تصمیمگیری شده
Determined; resolved; decided.
His departure is definite.
رفتن او حتمی است.
معرفه
Designating an identified or immediately identifiable person or thing.
"The" is the definite article.
"The" حرف تعریف معرفه است.
متضادها: indefinite
اسم
- جمع
- definites
کلمه یا عبارتی که شخص یا موجودیت مشخصی را نشان میدهد
A word or phrase that designates a specified or identified person or entity.
In grammar, a definite refers to a specific noun phrase.
در دستور زبان، معرفه به یک گروه اسمی خاص اشاره دارد.
هر چیزی که تعریف یا تعیین شده باشد
Anything that is defined or determined.
The definite of the boundary line was fixed by the survey.
تعین خط مرزی توسط نقشهبرداری تثبیت شد.
واژههای مرتبط
این واژه را چطور یاد بگیریم؟
یک معنی متناسب با متنی که میخوانید انتخاب کنید. مثال همان معنی را بخوانید و بعد بدون دیدن پاسخ، معنی را به یاد بیاورید.
از معنی تا یادگیری
واژه definite را در لایتنری تمرین کنید
در برنامه واژه را جستجو کنید، برایش یادداشت بنویسید و آن را برای مرور با فلشکارت و جعبه لایتنر نگه دارید.