دیکشنری انگلیسی به فارسی
معنی dysfunction به فارسی
دشکاری، دژکنش، اختلال، بدکاری، نقص در عملکرد
همهٔ معنیها و مثالهای این واژه در دیکشنری لایتنری را اینجا بخوانید. تنها تعداد واژههای وبسایت محدود است؛ برای جستوجوی واژههای بیشتر، از اپلیکیشن لایتنری استفاده کنید.
شکلهای دیگر: disfunction rare
ریشهشناسی
From dys- + function.
اسم
- جمع
- dysfunctions
- شمارشپذیری
- countable and uncountable
دشکاری، دژکنش، اختلال، بدکاری، نقص در عملکرد
A failure to function in an expected or complete manner, often referring to a disorder in a bodily organ, a mental disorder, or improper behavior of a social group.
The patient suffers from erectile dysfunction.
بیمار از اختلال نعوظ رنج میبرد.
متضادها: eufunction، function
فعل
- سومشخص مفرد
- dysfunctions
- وجه وصفی حال
- dysfunctioning
- گذشته ساده
- dysfunctioned
- اسم مفعول
- dysfunctioned
This verb usage is nonstandard and chiefly found in biology.
دچار اختلال شدن، بد کار کردن
To fail to function correctly; to malfunction.
The organ began to dysfunction after the injury.
اندام پس از آسیب دچار اختلال شد.
این واژه را چطور یاد بگیریم؟
یک معنی متناسب با متنی که میخوانید انتخاب کنید. مثال همان معنی را بخوانید و بعد بدون دیدن پاسخ، معنی را به یاد بیاورید.
از معنی تا یادگیری
واژه dysfunction را در لایتنری تمرین کنید
در برنامه واژه را جستجو کنید، برایش یادداشت بنویسید و آن را برای مرور با فلشکارت و جعبه لایتنر نگه دارید.