دیکشنری انگلیسی به فارسی
معنی inflict به فارسی
تحمیل کردن، وارد کردن (درد، زخم، تلفات و غیره)
همهٔ معنیها و مثالهای این واژه در دیکشنری لایتنری را اینجا بخوانید. تنها تعداد واژههای وبسایت محدود است؛ برای جستوجوی واژههای بیشتر، از اپلیکیشن لایتنری استفاده کنید.
ریشهشناسی
From Latin inflictus, from infligere, from in- + fligere (to strike).
فعل
- سومشخص مفرد
- inflicts
- وجه وصفی حال
- inflicting
- گذشته ساده
- inflicted
- اسم مفعول
- inflicted
تحمیل کردن، وارد کردن (درد، زخم، تلفات و غیره)
To cause something unpleasant to be suffered by someone.
They inflicted terrible pains on her to obtain a confession.
آنها برای گرفتن اعتراف، دردهای وحشتناکی به او تحمیل کردند.
مترادفها: impose، exact
واژههای مرتبط
این واژه را چطور یاد بگیریم؟
یک معنی متناسب با متنی که میخوانید انتخاب کنید. مثال همان معنی را بخوانید و بعد بدون دیدن پاسخ، معنی را به یاد بیاورید.
از معنی تا یادگیری
واژه inflict را در لایتنری تمرین کنید
در برنامه واژه را جستجو کنید، برایش یادداشت بنویسید و آن را برای مرور با فلشکارت و جعبه لایتنر نگه دارید.