دیکشنری انگلیسی به فارسی

معنی inflict به فارسی

تحمیل کردن، وارد کردن (درد، زخم، تلفات و غیره)

بریتانیایی: /ɪnˈflɪkt/ آمریکایی: /ɪnˈflɪkt/

راهنمای خواندن و تمرین تلفظ

همهٔ معنی‌ها و مثال‌های این واژه در دیکشنری لایتنری را اینجا بخوانید. تنها تعداد واژه‌های وب‌سایت محدود است؛ برای جست‌وجوی واژه‌های بیشتر، از اپلیکیشن لایتنری استفاده کنید.

ریشه‌شناسی

From Latin inflictus, from infligere, from in- + fligere (to strike).

فعل

سوم‌شخص مفرد
inflicts
وجه وصفی حال
inflicting
گذشته ساده
inflicted
اسم مفعول
inflicted
۱.

تحمیل کردن، وارد کردن (درد، زخم، تلفات و غیره)

گذرا

To cause something unpleasant to be suffered by someone.

They inflicted terrible pains on her to obtain a confession.

آنها برای گرفتن اعتراف، دردهای وحشتناکی به او تحمیل کردند.

مترادف‌ها: impose، exact

واژه‌های مرتبط

این واژه را چطور یاد بگیریم؟

یک معنی متناسب با متنی که می‌خوانید انتخاب کنید. مثال همان معنی را بخوانید و بعد بدون دیدن پاسخ، معنی را به یاد بیاورید.

ساخت فلش‌کارت کاربردی · روش مرور با جعبه لایتنر

از معنی تا یادگیری

واژه inflict را در لایتنری تمرین کنید

در برنامه واژه را جستجو کنید، برایش یادداشت بنویسید و آن را برای مرور با فلش‌کارت و جعبه لایتنر نگه دارید.