دیکشنری انگلیسی به فارسی
معنی impose به فارسی
قرار دادن، گذاشتن (به صورت فیزیکی)
همهٔ معنیها و مثالهای این واژه در دیکشنری لایتنری را اینجا بخوانید. تنها تعداد واژههای وبسایت محدود است؛ برای جستوجوی واژههای بیشتر، از اپلیکیشن لایتنری استفاده کنید.
ریشهشناسی
From Middle French imposer, modeled after Latin impōnere.
فعل
- سومشخص مفرد
- imposes
- وجه وصفی حال
- imposing
- گذشته ساده
- imposed
- اسم مفعول
- imposed
قرار دادن، گذاشتن (به صورت فیزیکی)
To physically lay or place something on another thing.
He imposed the book on the table.
کتاب را روی میز گذاشت.
دست گذاشتن (برای برکت)
To lay hands on someone as a blessing.
The bishop imposed hands on the new deacon.
اسقف بر شماس جدید دست گذاشت.
صفحهآرایی کردن، سوار کردن صفحات
To arrange pages or plates in order for printing.
The printer had to impose the plates before starting the press.
چاپگر باید صفحات را قبل از شروع چاپ سوار میکرد.
تحمیل کردن، بستن (مالیات و غیره)، کردن (جریمه)
To apply or establish something with authority, such as a tax or restriction.
Congress imposed new tariffs.
کنگره تعرفههای جدیدی وضع کرد.
مترادفها: enforce، levy
تحمیل کردن، به گردن کسی گذاشتن
To inflict something burdensome on someone.
Social relations impose courtesy.
روابط اجتماعی ادب را تحمیل میکند.
با فریب قبولاندن، تحمیل کردن
To force something on someone by deceit.
He imposed false cures on patients.
مداواهای قلابی به بیماران قبولاند.
تنبیه کردن (با تکلیف اضافه)
To subject a student to a punishment task.
The teacher imposed him with extra homework.
معلم او را با تکلیف اضافه تنبیه کرد.
منصوب کردن (به قدرت)
To appoint someone to authority.
The king imposed a new governor upon the province.
پادشاه فرماندار جدیدی بر استان مقرر کرد.
متهم کردن (به جرم)
To accuse someone of a crime or wrongdoing.
They imposed treason upon him.
آنها او را به خیانت متهم کردند.
پایان دادن (به طور قطعی)
To put an end to something definitively.
The monarch imposed an end to the dispute.
شاه برای پایان دادن به مناقشه پایان قطعی را بر آن اعمال کرد.
تأثیر گذاشتن (با اقتدار)
To affect authoritatively or forcefully.
His presence imposed on the room.
حضور او بر اتاق تأثیر گذاشت.
سربار شدن، تحمیل شدن، اجحاف کردن
To encroach or take advantage of someone.
I don't wish to impose upon you.
نمیخواهم به شما تحمیل شوم.
فریب دادن (کلاهبرداری کردن)
To practise deceit.
He imposed on the merchant with a sham bargain.
او با معاملهای تقلبی تاجر را فریب داد.
مالیات بستن
To subject to a tax.
The ruler imposed a tax upon the realm.
حاکم بر قلمرو وضع مالیات کرد.
اسم
- جمع
- imposes
تحمیل، اجحاف
An act of imposing something burdensome.
It was an unfair impose.
این تحمیل ناعادلانه بود.
اصطلاحها و عبارتها
impose on somebody
به کسی تحمیل کردن، به کسی اجحاف کردن
To force something on someone or take unfair advantage of them.
I don't want to impose on you, but could you help me?
نمیخواهم به شما تحمیل کنم، اما میتوانید به من کمک کنید؟
impose oneself on somebody
خود را به کسی تحمیل کردن، سربار کسی شدن
To force one's presence on someone, becoming a burden.
He always imposes himself on his friends without being invited.
او همیشه بدون دعوت خود را به دوستانش تحمیل میکند.
عبارتهای مرتبط
- impose on somebody
- به کسی تحمیل کردن، به کسی اجحاف کردن
- impose oneself on somebody
- خود را به کسی تحمیل کردن، سربار کسی شدن
واژههای مرتبط
این واژه را چطور یاد بگیریم؟
یک معنی متناسب با متنی که میخوانید انتخاب کنید. مثال همان معنی را بخوانید و بعد بدون دیدن پاسخ، معنی را به یاد بیاورید.
از معنی تا یادگیری
واژه impose را در لایتنری تمرین کنید
در برنامه واژه را جستجو کنید، برایش یادداشت بنویسید و آن را برای مرور با فلشکارت و جعبه لایتنر نگه دارید.