دیکشنری انگلیسی به فارسی
معنی warp به فارسی
تاب خوردگی، شکم دادگی، کج و معوجی
همهٔ معنیها و مثالهای این واژه در دیکشنری لایتنری را اینجا بخوانید. تنها تعداد واژههای وبسایت محدود است؛ برای جستوجوی واژههای بیشتر، از اپلیکیشن لایتنری استفاده کنید.
مدخل ۱
ریشهشناسی
From Old English wearp, from Proto-Germanic *warpą, from Proto-Indo-European *werb-.
اسم
- جمع
- warps
- شمارشپذیری
- countable and uncountable
تاب خوردگی، شکم دادگی، کج و معوجی
The state of being twisted or bent out of shape.
The warp in the wooden board made it unusable.
تاب خوردگی تخته چوبی آن را غیرقابل استفاده کرد.
انحراف، کجراهی، نااستواری
A deviation from what is right or proper morally or mentally.
The warp in his judgment led to poor decisions.
انحراف در قضاوت او به تصمیمهای نادرست انجامید.
تاب، تاب خوردگی، شکم دادگی
A distortion or twist, as in a piece of wood.
There is a warp in the window frame.
قاب پنجره تاب برداشته است.
نابهنجاری روانی، کژاندیشی، گرایش نادرست
A mental or moral distortion or aberration.
The warp in her thinking was evident.
کژاندیشی در تفکر او آشکار بود.
تار (در بافندگی)
The threads that run lengthwise in a woven fabric.
The warp threads are stretched on the loom.
نخهای تار بر روی دستگاه بافندگی کشیده میشوند.
متضادها: weft، woof
بخش اصلی، تار و پود، اساس
The foundation or basis of something.
Agriculture is the warp of the economic structure.
کشاورزی بخش اساسی ساختار اقتصادی است.
طناب (برای جابجایی کشتی)
A line or cable used in warping a ship.
The sailors used a warp to move the ship.
ملوانان از طناب برای جابجایی کشتی استفاده کردند.
پیچش فضا-زمان، سفر در فضا-زمان
A theoretical construct that permits travel across a medium without passing through it normally.
The spaceship entered a time warp.
سفینه فضایی وارد یک پیچش زمانی شد.
یادگار دوران گذشته، بازمانده از زمان دیگر
A situation or place seemingly from another era.
The village was a time warp from the 19th century.
روستا یادگاری از قرن نوزدهم بود.
رسوب حاصلخیز، گل و لای حاصل از آب
Sediment deposited by water, used to fertilize land.
A thick warp of silt covered the fields.
لایهای ضخیم از رسوب، زمینها را پوشاند.
یک بار انداختن تور (حدود چهار ماهی)
A throw or cast, as of fish (about four fish).
The fishermen counted a warp of fish in the net, about four in all.
آنها در تور خود یک بار ماهی داشتند، حدود چهار ماهی.
مدخل ۲
ریشهشناسی
From Old English weorpan, from Proto-Germanic *werpaną, from Proto-Indo-European *werb-.
فعل
- سومشخص مفرد
- warps
- وجه وصفی حال
- warping
- گذشته ساده
- warped
- اسم مفعول
- warped
تاب دادن، کج و معوج کردن، شکم دادن
To twist or turn out of shape; to deform.
The moisture warped the board badly.
رطوبت تخته را به شدت تاب داد.
تاب برداشتن، کج و معوج شدن، شکم دادن
To become twisted out of shape; to deform.
The wooden floor began to warp after the flood.
کف چوبی پس از سیل شروع به تاب برداشتن کرد.
منحرف کردن، کجراه کردن، گمراه کردن
To turn away from a true, proper, or moral course; to pervert.
The trauma had warped her mind.
آسیب روحی ذهن او را منحرف کرده بود.
منحرف شدن، کجراه شدن، گمراه شدن
To go astray or deviate from a true course.
His perspective warped after the incident.
دیدگاه او پس از حادثه منحرف شد.
تار دار کردن، تار بافتن
To arrange threads so that they run lengthwise in weaving.
First, you need to warp the loom with thread.
ابتدا باید دار بافندگی را با نخ تار دار کنید.
با طناب کشیدن (کشتی)، به حرکت درآوردن
To move a vessel by hauling on a line fastened to an anchor or pier.
The sailors used ropes to warp the boat to the dock.
ملوانان از طناب استفاده کردند تا قایق را به سوی اسکله بکشند.
با طناب کشیده شدن (کشتی)
To move or be moved by warping.
The ship warped into the harbor.
کشتی با طناب به داخل بندر کشیده شد.
پیمودن فضا-زمان، سفر کردن در فضا-زمان
To travel or transport across a medium without passing through it normally.
The spaceship warped to another galaxy.
سفینه فضایی به کهکشانی دیگر پیمود.
سقط کردن (جنین)
To bring forth young prematurely (of an animal).
The ewe warped her lamb in a sudden storm.
گوسفند ماده برهاش را در یک طوفان ناگهان زود به دنیا آورد.
رسوبدهی کردن، با گل و لای بارور کردن
To fertilize low-lying land by letting water deposit silt.
Farmers warp the fields to enrich the soil.
کشاورزان زمینها را با رسوب بارور میکنند.
پرتاب کردن
To throw.
He warped the stone toward the far bank.
او سنگ را به آن سوی رودخانه پرتاب کرد.
این واژه را چطور یاد بگیریم؟
یک معنی متناسب با متنی که میخوانید انتخاب کنید. مثال همان معنی را بخوانید و بعد بدون دیدن پاسخ، معنی را به یاد بیاورید.
از معنی تا یادگیری
واژه warp را در لایتنری تمرین کنید
در برنامه واژه را جستجو کنید، برایش یادداشت بنویسید و آن را برای مرور با فلشکارت و جعبه لایتنر نگه دارید.