دیکشنری انگلیسی به فارسی

معنی unconnected به فارسی

جدا، نامتصل، وصل نشده، ناهمبند

بریتانیایی: /ˌʌn.kəˈnek.tɪd/ آمریکایی: /ˌʌn.kəˈnek.tɪd/

راهنمای خواندن و تمرین تلفظ

همهٔ معنی‌ها و مثال‌های این واژه در دیکشنری لایتنری را اینجا بخوانید. تنها تعداد واژه‌های وب‌سایت محدود است؛ برای جست‌وجوی واژه‌های بیشتر، از اپلیکیشن لایتنری استفاده کنید.

ریشه‌شناسی

From un- + connected.

صفت

صفت تفضیلی
more unconnected
صفت عالی
most unconnected
۱.

جدا، نامتصل، وصل نشده، ناهمبند

Not connected or joined.

The light wouldn't work because the cable was unconnected.

چراغ کار نمی‌کرد چون کابل وصل نشده بود.

۲.

نامربوط، نامنسجم، بی‌سر و ته

Confused or disconnected.

He talked in an unconnected series of short sentences.

او با مجموعه‌ای نامربوط از جملات کوتاه صحبت کرد.

۳.

بدون ارتباطات خانوادگی یا اجتماعی

Without connections of family, etc.

She felt unconnected in the new city.

در شهر جدید احساس بی‌ارتباطی می‌کرد.

این واژه را چطور یاد بگیریم؟

یک معنی متناسب با متنی که می‌خوانید انتخاب کنید. مثال همان معنی را بخوانید و بعد بدون دیدن پاسخ، معنی را به یاد بیاورید.

ساخت فلش‌کارت کاربردی · روش مرور با جعبه لایتنر

از معنی تا یادگیری

واژه unconnected را در لایتنری تمرین کنید

در برنامه واژه را جستجو کنید، برایش یادداشت بنویسید و آن را برای مرور با فلش‌کارت و جعبه لایتنر نگه دارید.