دیکشنری انگلیسی به فارسی
معنی slate به فارسی
سنگ لوح، سنگ متورق، پلمه سنگ
همهٔ معنیها و مثالهای این واژه در دیکشنری لایتنری را اینجا بخوانید. تنها تعداد واژههای وبسایت محدود است؛ برای جستوجوی واژههای بیشتر، از اپلیکیشن لایتنری استفاده کنید.
مدخل ۱
ریشهشناسی
From Old French esclate, from Frankish *slaitijan, meaning to split.
اسم
- جمع
- slates
- شمارشپذیری
- countable and uncountable
سنگ لوح، سنگ متورق، پلمه سنگ
A fine-grained metamorphic rock that splits easily into thin layers.
The roof was covered with dark gray slate tiles.
سقف با کاشیهای سنگ لوح خاکستری تیره پوشانده شده بود.
خاکستری مایل به آبی (رنگ سنگ لوح)
The bluish-grey colour of slate.
The walls were painted a soft slate blue.
دیوارها به رنگ خاکستری مایل به آبی ملایم رنگ شده بودند.
مترادفها: slate blue، slate grey، slate gray
تختهسیاه، لوح تحریر
A chalkboard or sheet of slate for writing on.
The teacher wrote on the slate with chalk.
معلم با گچ روی تختهسیاه نوشت.
کاشی سقفی از سنگ لوح
A roofing tile made of slate.
The roof was covered with slate tiles.
بام با کاشیهای سنگ لوح پوشانده شده بود.
حساب، صورتحساب
A record of money owed; a bill or tab.
Put it on my slate – I’ll pay you next week.
بگذار روی حساب من – هفته بعد پرداخت میکنم.
مترادفها: account، bill، tab
فهرست نامزدهای انتخاباتی
A list of candidates for an election.
The party presented its slate of candidates to the media.
حزب فهرست نامزدهای انتخاباتی خود را به رسانهها معرفی کرد.
صفت
به رنگ خاکستری مایل به آبی
Having the bluish-grey colour of slate.
She wore a slate dress.
او یک لباس به رنگ خاکستری مایل به آبی پوشید.
اصطلاحها و عبارتها
a clean slate
سابقهی خوب، پروندهی بی عیب و نقص
A good record or reputation without any faults or blemishes.
He started his new job with a clean slate.
او کار جدیدش را با سابقهای پاک شروع کرد.
مدخل ۲
ریشهشناسی
From Middle English slatten, from the noun.
فعل
- سومشخص مفرد
- slates
- وجه وصفی حال
- slating
- گذشته ساده
- slated
- اسم مفعول
- slated
با سنگ لوح (یا پلمه یا بامپوش و غیره) پوشاندن
To cover with slate.
The roof was slated in 1775.
بام در سال ۱۷۷۵ با سنگ لوح پوشانده شد.
سخت سرزنش کردن، شلاق زدن
To criticize harshly.
The play was slated by the critics.
نمایشنامه توسط منتقدان سخت سرزنش شد.
برنامهریزی کردن، قرار گذاشتن
To schedule or plan.
The election was slated for November 2nd.
انتخابات برای دوم نوامبر برنامهریزی شده بود.
انتظار داشتن، پیشبینی کردن
To anticipate or strongly expect.
The next version is slated to be the best release ever.
نسخه بعدی انتظار میرود بهترین انتشار تاکنون باشد.
سگ انداختن به (کسی)
To set a dog upon (a person).
He slated the dog on the intruder.
او سگ را به طرف متجاوز انداخت.
برگزیدن، انتخاب کردن، تعیین کردن
To nominate, appoint, or designate.
The party slated its candidates.
حزب نامزدهای خود را تعیین کرد.
با تختهکلاپر علامت هماهنگی زدن
To record a synchronization mark using a clapperboard.
The director slated the scene before filming.
کارگردان قبل از فیلمبرداری صحنه را با تختهکلاپر علامت زد.
عبارتهای مرتبط
- a clean slate
- سابقهی خوب، پروندهی بی عیب و نقص
این واژه را چطور یاد بگیریم؟
یک معنی متناسب با متنی که میخوانید انتخاب کنید. مثال همان معنی را بخوانید و بعد بدون دیدن پاسخ، معنی را به یاد بیاورید.
از معنی تا یادگیری
واژه slate را در لایتنری تمرین کنید
در برنامه واژه را جستجو کنید، برایش یادداشت بنویسید و آن را برای مرور با فلشکارت و جعبه لایتنر نگه دارید.