دیکشنری انگلیسی به فارسی

معنی satisfaction به فارسی

برآوردن نیاز یا خواسته، اقناع، ارضا

بریتانیایی: /ˌsæt.ɪsˈfæk.ʃən/ آمریکایی: /ˌsæt̬.ɪsˈfæk.ʃən/

راهنمای خواندن و تمرین تلفظ

همهٔ معنی‌ها و مثال‌های این واژه در دیکشنری لایتنری را اینجا بخوانید. تنها تعداد واژه‌های وب‌سایت محدود است؛ برای جست‌وجوی واژه‌های بیشتر، از اپلیکیشن لایتنری استفاده کنید.

ریشه‌شناسی

From Old French satisfaccion, from Latin satisfactio.

اسم

جمع
satisfactions
شمارش‌پذیری
countable and uncountable
۱.

برآوردن نیاز یا خواسته، اقناع، ارضا

A fulfilment of a need or desire.

the complete satisfaction of the workers' demands

برآوردن کلیه‌ی خواسته‌های کارگران

۲.

رضایت، خرسندی، خشنودی

The pleasure obtained by such fulfillment.

the mother's satisfaction could be seen in her eyes

رضایت مادر از چشمانش هویدا بود.

مترادف‌ها: contentment، gratification

۳.

مایه‌ی خرسندی، باعث رضایت

The source of such gratification.

children found it a novelty and a satisfaction to work in the factory

کار کردن در کارخانه برای بچه‌ها تازگی داشت و موجب خشنودی آنان گردید.

۴.

جبران، غرامت، خسارت

A reparation for an injury or loss.

they demanded that satisfaction be made to those whose houses were damaged by the rioting students

آنان خواستار شدند تا به کسانی که خانه‌های آنها توسط دانشجویان شورشی آسیب دیده است غرامت بدهند.

۵.

تلافی، تاوان

A vindication for a wrong suffered.

if you insult my family, I will demand satisfaction

اگر به خانواده‌ام توهین بکنی درخواست تاوان خواهم کرد.

۶.

لذت جنسی، ارضای جنسی

تعارف‌آمیز

Sexual pleasure.

He sought satisfaction in the arms of another.

او در آغوش دیگری به دنبال ارضای جنسی بود.

اصطلاح‌ها و عبارت‌ها

give satisfaction

۷.

خرسند کردن، خشنود کردن، موجب رضامندی شدن

To satisfy or please someone.

The employee's work gave satisfaction to the manager.

کار کارمند رضایت مدیر را جلب کرد.

۸.

(سابقا) دعوت به دوئل را پذیرفتن

قدیمی

To accept a challenge to a duel.

He gave satisfaction by agreeing to the duel.

او با پذیرش دوئل، دعوت را پذیرفت.

job satisfaction

۹.

(میزان) خشنودی از شغل خود، رضایت شغلی

The feeling of fulfillment or pleasure derived from one's work.

She finds great job satisfaction in teaching.

او از تدریس رضایت شغلی زیادی می‌برد.

to the satisfaction of (someone)

۱۰.

بنا به دلخواه و رضایت کسی

In a way that satisfies someone.

The matter was resolved to the satisfaction of all parties.

موضوع به رضایت همه طرف‌ها حل شد.

عبارت‌های مرتبط

job satisfaction
(میزان) خشنودی از شغل خود، رضایت شغلی
give satisfaction
خرسند کردن، خشنود کردن، موجب رضامندی شدن
give satisfaction
(سابقا) دعوت به دوئل را پذیرفتن
to the satisfaction of (someone)
بنا به دلخواه و رضایت کسی

واژه‌های مرتبط

این واژه را چطور یاد بگیریم؟

یک معنی متناسب با متنی که می‌خوانید انتخاب کنید. مثال همان معنی را بخوانید و بعد بدون دیدن پاسخ، معنی را به یاد بیاورید.

ساخت فلش‌کارت کاربردی · روش مرور با جعبه لایتنر

از معنی تا یادگیری

واژه satisfaction را در لایتنری تمرین کنید

در برنامه واژه را جستجو کنید، برایش یادداشت بنویسید و آن را برای مرور با فلش‌کارت و جعبه لایتنر نگه دارید.