دیکشنری انگلیسی به فارسی
معنی satisfaction به فارسی
برآوردن نیاز یا خواسته، اقناع، ارضا
همهٔ معنیها و مثالهای این واژه در دیکشنری لایتنری را اینجا بخوانید. تنها تعداد واژههای وبسایت محدود است؛ برای جستوجوی واژههای بیشتر، از اپلیکیشن لایتنری استفاده کنید.
ریشهشناسی
From Old French satisfaccion, from Latin satisfactio.
اسم
- جمع
- satisfactions
- شمارشپذیری
- countable and uncountable
برآوردن نیاز یا خواسته، اقناع، ارضا
A fulfilment of a need or desire.
the complete satisfaction of the workers' demands
برآوردن کلیهی خواستههای کارگران
رضایت، خرسندی، خشنودی
The pleasure obtained by such fulfillment.
the mother's satisfaction could be seen in her eyes
رضایت مادر از چشمانش هویدا بود.
مترادفها: contentment، gratification
مایهی خرسندی، باعث رضایت
The source of such gratification.
children found it a novelty and a satisfaction to work in the factory
کار کردن در کارخانه برای بچهها تازگی داشت و موجب خشنودی آنان گردید.
جبران، غرامت، خسارت
A reparation for an injury or loss.
they demanded that satisfaction be made to those whose houses were damaged by the rioting students
آنان خواستار شدند تا به کسانی که خانههای آنها توسط دانشجویان شورشی آسیب دیده است غرامت بدهند.
تلافی، تاوان
A vindication for a wrong suffered.
if you insult my family, I will demand satisfaction
اگر به خانوادهام توهین بکنی درخواست تاوان خواهم کرد.
لذت جنسی، ارضای جنسی
Sexual pleasure.
He sought satisfaction in the arms of another.
او در آغوش دیگری به دنبال ارضای جنسی بود.
اصطلاحها و عبارتها
give satisfaction
خرسند کردن، خشنود کردن، موجب رضامندی شدن
To satisfy or please someone.
The employee's work gave satisfaction to the manager.
کار کارمند رضایت مدیر را جلب کرد.
(سابقا) دعوت به دوئل را پذیرفتن
To accept a challenge to a duel.
He gave satisfaction by agreeing to the duel.
او با پذیرش دوئل، دعوت را پذیرفت.
job satisfaction
(میزان) خشنودی از شغل خود، رضایت شغلی
The feeling of fulfillment or pleasure derived from one's work.
She finds great job satisfaction in teaching.
او از تدریس رضایت شغلی زیادی میبرد.
to the satisfaction of (someone)
بنا به دلخواه و رضایت کسی
In a way that satisfies someone.
The matter was resolved to the satisfaction of all parties.
موضوع به رضایت همه طرفها حل شد.
عبارتهای مرتبط
- job satisfaction
- (میزان) خشنودی از شغل خود، رضایت شغلی
- give satisfaction
- خرسند کردن، خشنود کردن، موجب رضامندی شدن
- give satisfaction
- (سابقا) دعوت به دوئل را پذیرفتن
- to the satisfaction of (someone)
- بنا به دلخواه و رضایت کسی
واژههای مرتبط
این واژه را چطور یاد بگیریم؟
یک معنی متناسب با متنی که میخوانید انتخاب کنید. مثال همان معنی را بخوانید و بعد بدون دیدن پاسخ، معنی را به یاد بیاورید.
از معنی تا یادگیری
واژه satisfaction را در لایتنری تمرین کنید
در برنامه واژه را جستجو کنید، برایش یادداشت بنویسید و آن را برای مرور با فلشکارت و جعبه لایتنر نگه دارید.