دیکشنری انگلیسی به فارسی
معنی mortify به فارسی
ریاضت کشیدن، نفس کشی کردن، کف نفس کردن، جسم را خوار کردن
همهٔ معنیها و مثالهای این واژه در دیکشنری لایتنری را اینجا بخوانید. تنها تعداد واژههای وبسایت محدود است؛ برای جستوجوی واژههای بیشتر، از اپلیکیشن لایتنری استفاده کنید.
ریشهشناسی
From Anglo-Norman mortifier, from Late Latin mortificō (cause death), from Latin mors (death).
فعل
- سومشخص مفرد
- mortifies
- وجه وصفی حال
- mortifying
- گذشته ساده
- mortified
- اسم مفعول
- mortified
ریاضت کشیدن، نفس کشی کردن، کف نفس کردن، جسم را خوار کردن
To discipline one's body or desires by suppressing them; to practice abstinence.
Some people seek sainthood by mortifying the body.
برخی افراد با ریاضت دادن به بدن به دنبال قدیس شدن هستند.
مترادفها: macerate
شرمنده کردن، شرمگین کردن، خجلت زده کردن، سرافکنده کردن، تحقیر کردن
To embarrass or humiliate someone.
I was so mortified I could have died right there.
آنقدر شرمنده شدم که میتوانستم همان جا بمیرم.
مترادفها: demean، humiliate، shame
متضادها: dignify، honor
کشتن
To kill.
The knight mortified his foe in battle, and the crowd roared at the fall.
شوالیه در نبرد دشمن خود را به کام مرگ فرستاد و جمعیت بر سقوطش فریاد کشیدند.
بیاثر کردن، تضعیف کردن
To reduce the potency of; to nullify or deaden.
A cold poultice mortified the raging ache at his temple.
یک مرهم سرد درد شدیدش در حدت پیشانی را بیاثر کرد.
دچار بافت مردگی کردن
To make necrotic; to kill off living tissue.
The untreated wound began to mortify, spreading toward the bone.
زخم درماننشده شروع به دچار بافت مردگی کرد و به سمت استخوان گسترش یافت.
دلمرده کردن، خوار کردن
To affect with vexation or humiliation; to humble.
The librarian's rebuke mortified the clerk, who hung his head in shame.
نقد تند کتابدار کارمند را خوار کرد و او سرش را از شرم پایین انداخت.
به وقف درآوردن (اموال به نهاد مذهبی)
To grant in mortmain.
The lord mortified his lands to the church, securing a perpetual endowment.
ارباب اراضی خود را به کلیسا وقف کرد و بهرهای دائم برای وقف به دست آورد.
از نیرو و سرزندگی افتادن، پژمرده شدن
To lose vitality.
The plant began to mortify in the drought.
گیاه در خشکسالی شروع به پژمرده شدن کرد.
دچار بافت مردگی شدن، گندیدن
To gangrene.
The wound mortified without proper care.
زخم بدون مراقبت مناسب دچار بافت مردگی شد.
فروکش کردن، آرام شدن
To be subdued.
His anger mortified after a while.
خشم او پس از مدتی فروکش کرد.
این واژه را چطور یاد بگیریم؟
یک معنی متناسب با متنی که میخوانید انتخاب کنید. مثال همان معنی را بخوانید و بعد بدون دیدن پاسخ، معنی را به یاد بیاورید.
از معنی تا یادگیری
واژه mortify را در لایتنری تمرین کنید
در برنامه واژه را جستجو کنید، برایش یادداشت بنویسید و آن را برای مرور با فلشکارت و جعبه لایتنر نگه دارید.