دیکشنری انگلیسی به فارسی

معنی implement به فارسی

ابزار، وسیله، افزار

بریتانیایی: /ˈɪm.plɪ.ment/ آمریکایی: /ˈɪm.plə.ment/

راهنمای خواندن و تمرین تلفظ

همهٔ معنی‌ها و مثال‌های این واژه در دیکشنری لایتنری را اینجا بخوانید. تنها تعداد واژه‌های وب‌سایت محدود است؛ برای جست‌وجوی واژه‌های بیشتر، از اپلیکیشن لایتنری استفاده کنید.

ریشه‌شناسی

From Late Latin implēmentum, from Latin impleō (I fill up).

اسم

جمع
implements
۱.

ابزار، وسیله، افزار

A tool or instrument for working with.

They carried an assortment of gardening implements in the truck.

آن‌ها مجموعه‌ای از ابزارهای باغبانی را در کامیون حمل می‌کردند.

فعل

سوم‌شخص مفرد
implements
وجه وصفی حال
implementing
گذشته ساده
implemented
اسم مفعول
implemented
۲.

اجرا کردن، انجام دادن، به کار بستن

گذرا

To bring about; to put into practice; to carry out.

The government is going to implement reforms.

دولت اصلاحات را پیگیری خواهد کرد.

مترادف‌ها: execute

متضادها: disrealize

۳.

پیاده‌سازی کردن، اجرای یک مشخصات فنی

گذرابرنامه‌نویسی

To realize a technical specification, e.g. of an algorithm, interface, or protocol.

The developer implemented the new API.

توسعه‌دهنده API جدید را پیاده‌سازی کرد.

این واژه را چطور یاد بگیریم؟

یک معنی متناسب با متنی که می‌خوانید انتخاب کنید. مثال همان معنی را بخوانید و بعد بدون دیدن پاسخ، معنی را به یاد بیاورید.

ساخت فلش‌کارت کاربردی · روش مرور با جعبه لایتنر

از معنی تا یادگیری

واژه implement را در لایتنری تمرین کنید

در برنامه واژه را جستجو کنید، برایش یادداشت بنویسید و آن را برای مرور با فلش‌کارت و جعبه لایتنر نگه دارید.