دیکشنری انگلیسی به فارسی
معنی figurehead به فارسی
مجسمهی سینه (در جلو کشتی)، سینهتندیس
همهٔ معنیها و مثالهای این واژه در دیکشنری لایتنری را اینجا بخوانید. تنها تعداد واژههای وبسایت محدود است؛ برای جستوجوی واژههای بیشتر، از اپلیکیشن لایتنری استفاده کنید.
ریشهشناسی
From figure + head.
اسم
- جمع
- figureheads
- شمارشپذیری
- countable
مجسمهی سینه (در جلو کشتی)، سینهتندیس
A carved figure on the prow of a sailing ship.
The old ship had a beautifully carved figurehead at its bow.
کشتی قدیمی دارای یک مجسمهی سینهی زیبا و حکاکیشده در جلوی خود بود.
مقام اسمی، مقام تشریفاتی، لولو سر خرمن (کسی که ظاهرا منصب بالایی دارد ولی عملا قدرتی ندارد)
Someone in a nominal position of leadership who has no actual power; a front or front man.
The generals ran the country and the president was no more than a figurehead.
ژنرالها کشور را اداره میکردند و رئیس جمهور آلت دستی بیش نبود.
صورت، چهره
A person's face.
In the faded portrait, his figurehead wore a quiet, almost boyish smile.
در پرترهٔ کهنه، چهرهٔ او لبخندی آرام، تقریباً بچگانه داشت.
این واژه را چطور یاد بگیریم؟
یک معنی متناسب با متنی که میخوانید انتخاب کنید. مثال همان معنی را بخوانید و بعد بدون دیدن پاسخ، معنی را به یاد بیاورید.
از معنی تا یادگیری
واژه figurehead را در لایتنری تمرین کنید
در برنامه واژه را جستجو کنید، برایش یادداشت بنویسید و آن را برای مرور با فلشکارت و جعبه لایتنر نگه دارید.