دیکشنری انگلیسی به فارسی
معنی conflict به فارسی
برخورد یا اختلاف، اغلب خشونتآمیز، بین دو یا چند گروه یا فرد مخالف.
همهٔ معنیها و مثالهای این واژه در دیکشنری لایتنری را اینجا بخوانید. تنها تعداد واژههای وبسایت محدود است؛ برای جستوجوی واژههای بیشتر، از اپلیکیشن لایتنری استفاده کنید.
ریشهشناسی
From Latin conflictus, from confligere (to strike together).
اسم
- جمع
- conflicts
- شمارشپذیری
- countable and uncountable
برخورد یا اختلاف، اغلب خشونتآمیز، بین دو یا چند گروه یا فرد مخالف.
A clash or disagreement, often violent, between two or more opposing groups or individuals.
The conflict between the government and the rebels began three years ago.
درگیری بین دولت و شورشیان سه سال پیش آغاز شد.
برخورد، تضاد، عدم توافق، ناسازگاری، مغایرت، منافات، اختلاف
An incompatibility, as of two things that cannot be simultaneously fulfilled.
I wanted to attend the meeting but there's a conflict in my schedule that day.
تضاد منافع
فعل
- سومشخص مفرد
- conflicts
- وجه وصفی حال
- conflicting
- گذشته ساده
- conflicted
- اسم مفعول
- conflicted
در تضاد بودن، تضاد داشتن، همستیز بودن، مغایرت داشتن
To be at odds (with); to disagree or be incompatible.
His explanation conflicted with what he had told me before.
توضیح او با آنچه قبلا به من گفته بود مغایرت داشت.
تصادف کردن، همزمان افتادن
To overlap (with), as in a schedule.
Your conference call conflicts with my older one: please reschedule.
تماس کنفرانسی شما با تماس قبلی من تداخل دارد: لطفاً زمان را تغییر دهید.
اصطلاحها و عبارتها
bring into conflict
دچار کشمکش کردن، جنگاندن
To cause someone or something to become involved in a conflict.
His remarks brought the two groups into conflict.
اظهارات او دو گروه را دچار کشمکش کرد.
come into conflict (with)
در افتادن (با)، درگیر شدن (با)، هم ستیز شدن (با)
To begin to be in a state of disagreement or opposition with someone or something.
Their interests came into conflict over the new policy.
منافع آنها بر سر سیاست جدید درگیر شد.
conflicting
متضاد، منافی، مغایر، هم ستیز، در ستیزه
Being in opposition or disagreement; contradictory.
They received conflicting reports about the incident.
آنها گزارشهای متضادی درباره حادثه دریافت کردند.
in conflict (with)
درگیر (با)، هم ستیز (با)، در تعارض (با)
In a state of disagreement or opposition with someone or something.
His actions were in conflict with his stated principles.
اعمال او با اصول بیانشدهاش در تعارض بود.
عبارتهای مرتبط
- conflicting
- متضاد، منافی، مغایر، هم ستیز، در ستیزه
- in conflict (with)
- درگیر (با)، هم ستیز (با)، در تعارض (با)
- bring into conflict
- دچار کشمکش کردن، جنگاندن
- come into conflict (with)
- در افتادن (با)، درگیر شدن (با)، هم ستیز شدن (با)
این واژه را چطور یاد بگیریم؟
یک معنی متناسب با متنی که میخوانید انتخاب کنید. مثال همان معنی را بخوانید و بعد بدون دیدن پاسخ، معنی را به یاد بیاورید.
از معنی تا یادگیری
واژه conflict را در لایتنری تمرین کنید
در برنامه واژه را جستجو کنید، برایش یادداشت بنویسید و آن را برای مرور با فلشکارت و جعبه لایتنر نگه دارید.