دیکشنری انگلیسی به فارسی

معنی assimilate به فارسی

گواریدن، هضم کردن، جذب کردن (مواد مغذی)

بریتانیایی: /əˈsɪm.ɪ.leɪt/ آمریکایی: /əˈsɪm.ə.leɪt/

راهنمای خواندن و تمرین تلفظ

همهٔ معنی‌ها و مثال‌های این واژه در دیکشنری لایتنری را اینجا بخوانید. تنها تعداد واژه‌های وب‌سایت محدود است؛ برای جست‌وجوی واژه‌های بیشتر، از اپلیکیشن لایتنری استفاده کنید.

ریشه‌شناسی

Borrowed from Late Latin assimilātus, from Latin assimulō (ad + simulō 'imitate'), from similis 'similar', ultimately from Proto-Indo-European *sem- 'together, one'. Doublet of assemble.

فعل

سوم‌شخص مفرد
assimilates
وجه وصفی حال
assimilating
گذشته ساده
assimilated
اسم مفعول
assimilated
۱.

گواریدن، هضم کردن، جذب کردن (مواد مغذی)

گذرا

To incorporate nutrients into the body, especially after digestion.

Food is assimilated and converted into organic tissue.

غذا هضم شده و به بافت آلی تبدیل می‌شود.

۲.

کاملاً درک کردن، جذب کردن (اطلاعات یا دانش)

گذرا

To incorporate or absorb (knowledge) into the mind.

The teacher paused in her lecture to allow the students to assimilate what she had said.

معلم در سخنرانی خود مکث کرد تا به دانش‌آموزان فرصت دهد آنچه گفته بود را جذب کنند.

مترادف‌ها: process

۳.

یکسان کردن، همسان کردن، جذب کردن (از نظر فرهنگی)

گذرا

To absorb (a person or people) into a community or culture.

The aliens in the science-fiction film wanted to assimilate human beings into their own race.

بیگانگان در فیلم علمی-تخیلی می‌خواستند انسان‌ها را در نژاد خود جذب کنند.

مترادف‌ها: integrate

۴.

تشبیه کردن، مقایسه کردن (با 'به' یا 'با')

گذرانادر

To liken or compare something to something similar, used with 'to' or 'with'.

The teacher asked the students to assimilate the new concept to something they already knew.

معلم از دانش‌آموزان خواست که مفهوم جدید را با چیزی که قبلاً می‌دانستند تشبیه کنند.

۵.

همانند کردن، به هم شبیه کردن، یکسان سازی کردن

گذرا

To bring to a likeness or to conformity; to cause a resemblance between.

The policy aimed to assimilate different groups into a uniform society.

این سیاست قصد داشت گروه‌های مختلف را در یک جامعه یکسان هماهنگ کند.

۶.

همانند شدن، همسان شدن

ناگذرا

To become similar.

Over time, the two cultures began to assimilate.

با گذشت زمان، دو فرهنگ شروع به همسان شدن کردند.

۷.

جذب شدن، درآشامیده شدن، همگون شدن

ناگذرا

To be incorporated or absorbed into something.

The new ideas gradually assimilated into the existing framework.

ایده‌های جدید به تدریج در چارچوب موجود جذب شدند.

اسم

۸.

چیزی که جذب یا همسان شده است.

Something that is or has been assimilated.

The assimilate was then processed further.

چیز جذب‌شده سپس بیشتر پردازش شد.

واژه‌های مرتبط

این واژه را چطور یاد بگیریم؟

یک معنی متناسب با متنی که می‌خوانید انتخاب کنید. مثال همان معنی را بخوانید و بعد بدون دیدن پاسخ، معنی را به یاد بیاورید.

ساخت فلش‌کارت کاربردی · روش مرور با جعبه لایتنر

از معنی تا یادگیری

واژه assimilate را در لایتنری تمرین کنید

در برنامه واژه را جستجو کنید، برایش یادداشت بنویسید و آن را برای مرور با فلش‌کارت و جعبه لایتنر نگه دارید.