دیکشنری انگلیسی به فارسی

معنی wise به فارسی

خردمند، عاقل، باخرد، باتدبیر

بریتانیایی: /waɪz/ آمریکایی: /waɪz/

راهنمای خواندن و تمرین تلفظ

همهٔ معنی‌ها و مثال‌های این واژه در دیکشنری لایتنری را اینجا بخوانید. تنها تعداد واژه‌های وب‌سایت محدود است؛ برای جست‌وجوی واژه‌های بیشتر، از اپلیکیشن لایتنری استفاده کنید.

مدخل ۱

ریشه‌شناسی

From Old English wīs, from Proto-Germanic *wīsaz.

صفت

صفت تفضیلی
wiser
صفت عالی
wisest
۱.

خردمند، عاقل، باخرد، باتدبیر

Showing good judgement or the benefit of experience.

Storing extra food for the winter was a wise decision.

ذخیره کردن غذای اضافی برای زمستان تصمیم عاقلانه‌ای بود.

مترادف‌ها: sensible، prudent

متضادها: unwise، foolish

۲.

گستاخ، پررو، از خودراضی

خودمانیکنایه‌آمیزطعنه‌آمیز

Disrespectful.

Don't get wise with me!

با من گستاخی نکن!

۳.

آگاه، مطلع، هشیار

خودمانی

Aware or informed about something.

The boss is wise to your plan.

رئیس از نقشه‌ات آگاه است.

فعل

سوم‌شخص مفرد
wises
وجه وصفی حال
wising
گذشته ساده
wised
اسم مفعول
wised
۴.

عاقل شدن، خردمند شدن

ناگذرا

To become wise.

He wised up after the mistake.

بعد از اشتباه عاقل شد.

۵.

آگاه کردن یا شدن، هشیار کردن یا شدن

ergativeزبان عامیانه

To inform or learn, usually with 'up'.

Mo wised him up about his situation.

مو او را از وضعیتش آگاه کرد.

اصطلاح‌ها و عبارت‌ها

be (or get) wise to

۶.

آگاه شدن یا بودن، کاشف به عمل آوردن، پی‌بردن

To become or be aware of something, especially something secret or deceptive.

She soon got wise to his tricks.

او زود به حقه‌هایش پی برد.

be wise after the event

۷.

پس از روی دادن آن اظهار فضل کردن

To understand and know what should have been done only after something has happened.

It's easy to be wise after the event.

پس از واقعه عاقل بودن آسان است.

get wise

۸.

پی‌بردن، آگاه شدن

To become aware or informed.

He finally got wise and stopped lending money.

بالاخره فهمید و از قرض دادن پول دست کشید.

۹.

پررو شدن، گستاخ شدن

To become impertinent or presumptuous.

Don't get wise with me!

با من گستاخی نکن!

none the wiser

۱۰.

دارای همان اطلاعات پیشین (نه بیشتر)

Not having learned anything new or still not understanding.

I listened to his explanations, but I was none the wiser.

به توضیحات او گوش دادم ولی چیز تازه‌ای دستگیرم نشد.

put (somebody) wise to (something)

۱۱.

چیزی را به کسی خبر دادن، آگاه کردن

To inform someone about something, especially something secret or important.

He put me wise to the new rules.

او مرا از قوانین جدید آگاه کرد.

wise as an owl

۱۲.

بسیار عاقل

Extremely wise.

My grandfather is as wise as an owl.

پدربزرگ من بسیار عاقل است.

wise up

۱۳.

آگاه کردن یا شدن، پی‌بردن، هشیار کردن یا شدن

To become or make someone aware of the facts or reality.

He must wise up to the fact that his behavior is offensive.

او باید به این حقیقت واقف بشود که رفتارش زننده است.

مدخل ۲

ریشه‌شناسی

From Old English wīse, from Proto-Germanic *wīsō.

اسم

جمع
wises
۱۴.

روش، طریق، طور

قدیمی

Way, manner, or method.

They settled the matter in this wise, by first listening and then speaking.

آنها موضوع را به این طریق حل کردند، ابتدا به شنیدن و سپس صحبت کردن.

مدخل ۳

ریشه‌شناسی

From Old English wisian, from Proto-Germanic *wīsijaną.

فعل

سوم‌شخص مفرد
wises
وجه وصفی حال
wising
گذشته ساده
wised
اسم مفعول
wised
۱۵.

آموختن، راهنمایی کردن

گویشی

To instruct.

The elder wised the young ones.

بزرگ‌تر، جوانان را راهنمایی کرد.

۱۶.

نصیحت کردن، ترغیب کردن

گویشی

To advise or induce.

He wised them to stay.

آن‌ها را به ماندن نصیحت کرد.

۱۷.

راه نشان دادن، هدایت کردن

گویشی

To show the way, guide.

The guide wised the travelers through the forest.

راهنما مسافران را از میان جنگل هدایت کرد.

۱۸.

هدایت کردن، راهبری کردن

گویشی

To direct the course of, pilot.

He wised the ship into the harbor.

کشتی را به بندر هدایت کرد.

۱۹.

چرخاندن، برگرداندن

گویشی

To cause to turn.

He wised the cart around.

گاری را چرخاند.

عبارت‌های مرتبط

wise up
آگاه کردن یا شدن، پی‌بردن، هشیار کردن یا شدن
get wise
پی‌بردن، آگاه شدن
get wise
پررو شدن، گستاخ شدن
none the wiser
دارای همان اطلاعات پیشین (نه بیشتر)
wise as an owl
بسیار عاقل
be (or get) wise to
آگاه شدن یا بودن، کاشف به عمل آوردن، پی‌بردن
be wise after the event
پس از روی دادن آن اظهار فضل کردن
put (somebody) wise to (something)
چیزی را به کسی خبر دادن، آگاه کردن

این واژه را چطور یاد بگیریم؟

یک معنی متناسب با متنی که می‌خوانید انتخاب کنید. مثال همان معنی را بخوانید و بعد بدون دیدن پاسخ، معنی را به یاد بیاورید.

ساخت فلش‌کارت کاربردی · روش مرور با جعبه لایتنر

از معنی تا یادگیری

واژه wise را در لایتنری تمرین کنید

در برنامه واژه را جستجو کنید، برایش یادداشت بنویسید و آن را برای مرور با فلش‌کارت و جعبه لایتنر نگه دارید.