دیکشنری انگلیسی به فارسی

معنی unravel به فارسی

باز کردن، از هم باز کردن (چیز بافته یا به هم تابیده)

بریتانیایی: /ʌnˈræv.əl/ آمریکایی: /ʌnˈræv.əl/

راهنمای خواندن و تمرین تلفظ

همهٔ معنی‌ها و مثال‌های این واژه در دیکشنری لایتنری را اینجا بخوانید. تنها تعداد واژه‌های وب‌سایت محدود است؛ برای جست‌وجوی واژه‌های بیشتر، از اپلیکیشن لایتنری استفاده کنید.

شکل‌های دیگر: unravelling UK؛ unravelled UK؛ unraveling US؛ unraveled US

The spellings unraveling and unraveled are primarily used in the United States, while unravelling and unravelled are primarily used in the United Kingdom, other Commonwealth countries, and Ireland.

ریشه‌شناسی

From un- + ravel.

فعل

سوم‌شخص مفرد
unravels
وجه وصفی حال
unravelling، unraveling
گذشته ساده
unravelled، unraveled
اسم مفعول
unravelled، unraveled
۱.

باز کردن، از هم باز کردن (چیز بافته یا به هم تابیده)

گذرا

To cause (something) to no longer be tangled; to disentangle.

Mother couldn't unravel the ball of wool after the cat had played with it.

مادر نتوانست گلوله‌ی پشم را بعد از بازی گربه با آن باز کند.

مترادف‌ها: disentangle، untangle

متضادها: ravel

۲.

واچیدن، ریش ریش کردن

گذرا

To separate the threads of (something knitted or woven).

Stop playing with the seam of the tablecloth! You'll unravel it.

دست از لبه‌ی رومیزی بردار! آن را ریش ریش می‌کنی.

مترادف‌ها: ravel

متضادها: ravel

۳.

از هم پاشیدن، به هم ریختن

گذرا

To separate the connected or united parts of (something); to throw into disorder.

The scandal unraveled the broad consensus that had been created.

رسوایی اجماع گسترده‌ای را که ایجاد شده بود از هم پاشید.

۴.

حل کردن، گره گشایی کردن، از راز چیزی پرده برداشتن

گذرا

To clear (something) from complication or difficulty; to solve (a mystery, problem, etc.).

He tried to unravel the mystery of the atom.

او کوشید از راز اتم پرده بردارد.

مترادف‌ها: solve، unriddle

۵.

برگرداندن، باطل کردن

گذرامنسوخ

To reverse or undo (something); to annul.

The king unraveled the decree and ordered a fresh edict to be issued.

شاه فرمان را باطل کرد و فرمان جدیدی برای صدور صادر ساخت.

۶.

باز شدن، از هم باز شدن

ناگذرا

To become no longer tangled.

The knot unraveled easily.

گره به راحتی باز شد.

۷.

در رفتن، ریش ریش شدن

ناگذرا

Of threads or knitted items: to become separated into threads; to come apart.

She watched in dismay as the sweater began to unravel.

او با ناراحتی دید که ژاکت شروع به در رفتن کرد.

۸.

از هم پاشیدن، فروپاشیدن

ناگذرا

Of a thing: to have its connected parts separated; to become confused or undone; to collapse.

The plan began to unravel when key members resigned.

وقتی اعضای کلیدی استعفا دادند، نقشه شروع به فروپاشیدن کرد.

این واژه را چطور یاد بگیریم؟

یک معنی متناسب با متنی که می‌خوانید انتخاب کنید. مثال همان معنی را بخوانید و بعد بدون دیدن پاسخ، معنی را به یاد بیاورید.

ساخت فلش‌کارت کاربردی · روش مرور با جعبه لایتنر

از معنی تا یادگیری

واژه unravel را در لایتنری تمرین کنید

در برنامه واژه را جستجو کنید، برایش یادداشت بنویسید و آن را برای مرور با فلش‌کارت و جعبه لایتنر نگه دارید.