دیکشنری انگلیسی به فارسی
معنی transition به فارسی
فرآیند تغییر از یک شکل، حالت، سبک یا مکان به دیگری
همهٔ معنیها و مثالهای این واژه در دیکشنری لایتنری را اینجا بخوانید. تنها تعداد واژههای وبسایت محدود است؛ برای جستوجوی واژههای بیشتر، از اپلیکیشن لایتنری استفاده کنید.
ریشهشناسی
From Middle French transition, from Latin transitio.
اسم
- جمع
- transitions
- شمارشپذیری
- countable and uncountable
فرآیند تغییر از یک شکل، حالت، سبک یا مکان به دیگری
The process of change from one form, state, style or place to another.
a period of transition
یک دورهی تحول
Japan's transition to a multiparty democracy was fast.
گذار ژاپن به سوی یک دموکراسی چند حزبی سریع بود.
کلمه یا عبارتی که بخشهای مختلف گفتار را به هم متصل میکند
A word or phrase connecting one part of a discourse to another.
Use transition words like 'however' to improve flow.
از کلمات انتقالی مانند 'however' برای بهبود روانی استفاده کنید.
مدولاسیون یا گذر کوتاه که دو تم را به هم متصل میکند؛ تغییر کلید
A brief modulation or passage connecting two themes; a change of key.
The composer skillfully managed the transition from C major to G major in the symphony.
آهنگساز به طور ماهرانه انتقال از دو ماژور به سل ماژور را در سمفونی مدیریت کرد.
جهش نقطهای که در آن یک باز با باز دیگری از همان کلاس جایگزین میشود
A point mutation in which one base is replaced by another of the same class (purine or pyrimidine).
The mutation was a transition from adenine to guanine.
جهش یک انتقال از آدنین به گوانین بود.
تغییر از دفاع به حمله یا از حمله به دفاع
A change from defense to attack, or attack to defense.
The team's quick transition led to a goal.
انتقال سریع تیم منجر به گل شد.
آغاز مرحله نهایی زایمان
The onset of the final stage of childbirth.
She was in transition for two hours before delivery.
او قبل از زایمان دو ساعت در مرحله انتقال بود.
کمک آموزشی ویژه حرفهای برای کودکان یا بزرگسالانی که از یک محیط آموزشی به محیط دیگر میروند تا به زندگی مستقل دست یابند
Professional special education assistance for children or adults leaving one educational environment for another to achieve independent living.
The school provides transition services for students with disabilities.
مدرسه خدمات انتقالی برای دانشآموزان دارای معلولیت ارائه میدهد.
تغییر بین حرکت رو به جلو و عقب بدون توقف
A change between forward and backward motion without stopping.
The skater executed a smooth transition.
اسکیتباز یک انتقال نرم انجام داد.
فرآیند یا عمل تغییر نقش جنسیتی یا ویژگیهای فیزیکی و جنسی برای هماهنگی با جنسیت مورد نظر
The process or act of changing one's gender role or physical and sexual characteristics to conform to one's identified gender.
She began her transition last year.
او سال گذشته تغییر جنسیت خود را آغاز کرد.
رویه منتشرشده برای پرواز با ابزار بین مراحل حرکت و مسیر یا بین مسیر و نزدیک شدن
A published procedure for instrument flight between departure and en-route phases, or between en-route flight and approach.
The pilot followed the standard terminal arrival transition.
خلبان رویه انتقال ورود استاندارد را دنبال کرد.
مرگ؛ گذر از زندگی به مرگ
Death; passing from life into death.
He made a peaceful transition.
او به آرامی از دنیا رفت.
فعل
- سومشخص مفرد
- transitions
- وجه وصفی حال
- transitioning
- گذشته ساده
- transitioned
- اسم مفعول
- transitioned
گذار کردن
To make a transition.
She transitioned from teacher to writer.
او از معلمی به نویسندگی تغییر کرد.
از طریق یک گذار بردن؛ تغییر دادن
To bring through a transition; to change.
The soldier was transitioned from a combat role to a strategic role.
سرباز از نقش رزمی به نقش استراتژیک منتقل شد.
تغییر نقش جنسیتی یا ویژگیهای فیزیکی و جنسی برای هماهنگی با جنسیت مورد نظر
To change one's gender role or physical and sexual characteristics to conform to one's identified gender.
He transitioned two years ago.
او دو سال پیش تغییر جنسیت داد.
این واژه را چطور یاد بگیریم؟
یک معنی متناسب با متنی که میخوانید انتخاب کنید. مثال همان معنی را بخوانید و بعد بدون دیدن پاسخ، معنی را به یاد بیاورید.
از معنی تا یادگیری
واژه transition را در لایتنری تمرین کنید
در برنامه واژه را جستجو کنید، برایش یادداشت بنویسید و آن را برای مرور با فلشکارت و جعبه لایتنر نگه دارید.