دیکشنری انگلیسی به فارسی
معنی muster به فارسی
گردهمایی، جمع، اجتماع
همهٔ معنیها و مثالهای این واژه در دیکشنری لایتنری را اینجا بخوانید. تنها تعداد واژههای وبسایت محدود است؛ برای جستوجوی واژههای بیشتر، از اپلیکیشن لایتنری استفاده کنید.
مدخل ۱
ریشهشناسی
From Middle English musteren, from Anglo-Norman mostrer, from Latin monstrō (to show).
اسم
- جمع
- musters
گردهمایی، جمع، اجتماع
A gathering or collection of people or things.
A muster of troops was held on the field.
گردهمایی سربازان در میدان برگزار شد.
فراخوانی، بازبینی نظامی
An assembling of troops for review or inspection.
The general ordered a muster of all regiments.
ژنرال دستور فراخوانی تمام هنگها را داد.
گردآوری دام برای بازرسی یا داغگذاری
A roundup of livestock for inspection or branding.
The muster of cattle took two days.
گردآوری گاوها دو روز طول کشید.
نمونه، الگو
Something shown for imitation; a pattern.
The tailor laid a muster of the cloth on the table, so the apprentices could study the weave.
دوختگر روی میز یک نمونهٔ پارچه زیادی گذاشت تا شاگردان با بافت آشنا شوند.
فعل
- سومشخص مفرد
- musters
- وجه وصفی حال
- mustering
- گذشته ساده
- mustered
- اسم مفعول
- mustered
فراخواندن، گردآوری کردن
To collect or assemble together, such as troops or a group.
The officer mustered the sailors on the deck.
افسر ملوانان را به عرشه فراخواند.
گرد هم جمع شدن
To come together as parts of a force or body.
The troops mustered on the hill.
نیروها روی تپه جمع شدند.
به خدمت فراخواندن
To enroll into service.
They mustered new recruits for the army.
آنها سربازان جدید را به خدمت فراخواندند.
گردآوری دام
To gather or round up livestock.
The farmer mustered the sheep for shearing.
کشاورز گوسفندان را برای پشمچینی گردآوری کرد.
جمع کردن، فراخواندن
To summon up, such as courage or strength.
She mustered up her courage to speak.
او شجاعت خود را برای صحبت کردن جمع کرد.
اصطلاحها و عبارتها
muster in (or out)
به خدمت نظام فراخواندن (یا از خدمت نظام مرخص کردن)
To enlist someone into military service (or to discharge someone from military service).
The army mustered in thousands of new recruits.
ارتش هزاران سرباز جدید را به خدمت فراخواند.
He was mustered out after the war ended.
او پس از پایان جنگ از خدمت مرخص شد.
pass muster
واجد شرایط بودن، پذیرفتنی بودن
To be considered acceptable or satisfactory.
Her work passed muster with the manager.
کار او از نظر مدیر قابل قبول بود.
مدخل ۲
ریشهشناسی
Variant of mustee.
اسم
- جمع
- musters
هممعنای mustee
Synonym of mustee.
He was a muster, of mixed ancestry.
او یک mustee، از تبار مختلط بود.
عبارتهای مرتبط
- pass muster
- واجد شرایط بودن، پذیرفتنی بودن
- muster in (or out)
- به خدمت نظام فراخواندن (یا از خدمت نظام مرخص کردن)
این واژه را چطور یاد بگیریم؟
یک معنی متناسب با متنی که میخوانید انتخاب کنید. مثال همان معنی را بخوانید و بعد بدون دیدن پاسخ، معنی را به یاد بیاورید.
از معنی تا یادگیری
واژه muster را در لایتنری تمرین کنید
در برنامه واژه را جستجو کنید، برایش یادداشت بنویسید و آن را برای مرور با فلشکارت و جعبه لایتنر نگه دارید.