دیکشنری انگلیسی به فارسی

معنی confront به فارسی

رو در رو شدن (با)، مواجه شدن (با)، جلو کسی ایستادن

بریتانیایی: /kənˈfrʌnt/ آمریکایی: /kənˈfrʌnt/

راهنمای خواندن و تمرین تلفظ

همهٔ معنی‌ها و مثال‌های این واژه در دیکشنری لایتنری را اینجا بخوانید. تنها تعداد واژه‌های وب‌سایت محدود است؛ برای جست‌وجوی واژه‌های بیشتر، از اپلیکیشن لایتنری استفاده کنید.

ریشه‌شناسی

From Middle French confronter, from Medieval Latin confrontare, from con- + frontem (front).

فعل

سوم‌شخص مفرد
confronts
وجه وصفی حال
confronting
گذشته ساده
confronted
اسم مفعول
confronted
۱.

رو در رو شدن (با)، مواجه شدن (با)، جلو کسی ایستادن

گذرا

To stand or meet facing, especially in competition, hostility or defiance; to come face to face with.

It is important that police officers learn to deescalate situations in which someone confronts them aggressively.

برای افسران پلیس مهم است که یاد بگیرند موقعیت‌هایی را که در آن کسی با آن‌ها به صورت تهاجمی روبرو می‌شود، کاهش دهند.

مترادف‌ها: oppose، challenge

۲.

با چیزی روبرو شدن، مقابله کردن

گذرا

To deal with something, such as a problem or difficulty.

We need to confront the problem head-on.

باید با مشکل روبرو شویم.

۳.

کسی را روبرو کردن (با چیزی)، مواجه کردن

گذرا

To bring someone face to face with something, especially to accuse or question.

We should confront him about the missing money.

باید او را درباره پول گمشده روبرو کنیم.

۴.

برخورد کردن با، روبرو شدن

گذرا

To come up against; to encounter.

Inter Milan are to confront Juventus in the final.

اینتر میلان در فینال با یوونتوس روبرو خواهد شد.

۵.

مقابله کردن، درگیری داشتن

ناگذرا

To engage in confrontation.

The two leaders confronted angrily.

دو رهبر با عصبانیت با هم مقابله کردند.

۶.

پهلوی هم قرار دادن و مقایسه کردن، با هم سنجیدن

گذرا

To set a thing side by side with; to compare.

The report confronts the company's current strategies with those of its competitors.

گزارش استراتژی‌های فعلی شرکت را با استراتژی‌های رقبایش پهلوی هم قرار می‌دهد و مقایسه می‌کند.

۷.

در مقابل هم قرار دادن، تقابل دادن

گذرا

To put a thing facing to; to set in contrast to.

The artist confronts light and shadow in his work.

هنرمند در کار خود نور و سایه را در مقابل هم قرار می‌دهد.

اصطلاح‌ها و عبارت‌ها

confrontation

۸.

رو در رویی، مواجهه، برخورد، مقابله (با حریف)

A face-to-face meeting, especially in a hostile or defiant manner; a direct conflict.

His confrontation with the boss cost him his job.

رو در رویی او با رئیس به قیمت شغلش تمام شد.

عبارت‌های مرتبط

confrontation
رو در رویی، مواجهه، برخورد، مقابله (با حریف)

این واژه را چطور یاد بگیریم؟

یک معنی متناسب با متنی که می‌خوانید انتخاب کنید. مثال همان معنی را بخوانید و بعد بدون دیدن پاسخ، معنی را به یاد بیاورید.

ساخت فلش‌کارت کاربردی · روش مرور با جعبه لایتنر

از معنی تا یادگیری

واژه confront را در لایتنری تمرین کنید

در برنامه واژه را جستجو کنید، برایش یادداشت بنویسید و آن را برای مرور با فلش‌کارت و جعبه لایتنر نگه دارید.