دیکشنری انگلیسی به فارسی
معنی handicap به فارسی
مانع، سد، مانع پیشرفت
همهٔ معنیها و مثالهای این واژه در دیکشنری لایتنری را اینجا بخوانید. تنها تعداد واژههای وبسایت محدود است؛ برای جستوجوی واژههای بیشتر، از اپلیکیشن لایتنری استفاده کنید.
ریشهشناسی
From hand-in-cap, referring to holding stakes in a cap.
اسم
- جمع
- handicaps
- شمارشپذیری
- countable and uncountable
مانع، سد، مانع پیشرفت
Something that prevents, hampers, or hinders.
Age is often a handicap.
سن اغلب یک مانع است.
آوانس، فرجه، امتیاز از پیش داده شده به حریف ضعیفتر
An allowance of time, distance, or weight given to a competitor to equalize chances.
The older boy won, even though his opponent had been granted a handicap of five meters.
پسر بزرگتر برنده شد، حتی با اینکه به حریفش پنج متر فرجه داده شده بود.
معلولیت، ناتوانی جسمی یا ذهنی، نقص
A physical or mental disadvantage of a person.
Blindness is a serious handicap.
نابینایی معلولیت مهمی است.
مسابقهای که در آن به رقبا امتیاز داده میشود
A race or contest with allowances to equalize chances.
He enjoys betting on handicap races.
او از شرطبندی روی مسابقات فرجهدار لذت میبرد.
یک بازی ورق قدیمی شبیه لانترلو
An old card game similar to lanterloo.
In the candle-lit tavern room, the players passed the cards and played handicap until curfew, each counting the tricks for a share.
در اتاق میخانه با نور شمع، بازیکنان ورق را پخش میکردند و تا خاموشی هندیکپ بازی میکردند و هر کدام تعداد تریکها را برای سهیمهاش میشمردند.
هممعنای hand-in-cap، یک بازی تجاری قدیمی انگلیسی
Synonym of hand-in-cap, an old English trading game.
Merchants in the market square played handicap, a quaint old English trading game, before sealing their deals with a hearty handshake.
بازاریان در میدان بازار هندیکپ، یک بازی تجاری قدیمی انگلیسیِ تازهرویانه، را میکردند تا پیش از بستن معاملات با دستدادن صمیمانهای قرارداد را قطعی کنند.
فعل
- سومشخص مفرد
- handicaps
- وجه وصفی حال
- handicapping
- گذشته ساده
- handicapped
- اسم مفعول
- handicapped
در مسابقه با امتیازدهی مواجه کردن، به حریف امتیاز دادن
To encumber with a handicap in a contest.
The referee handicapped the stronger team by adding weight.
داور تیم قویتر را با اضافه کردن وزن معلول کرد.
در مضیقه قرار دادن، با مشکل مواجه کردن
To place at a disadvantage.
The candidate was handicapped by her lack of experience.
نامزد به دلیل کمبود تجربه در مضیقه قرار گرفت.
شانس برنده شدن را تخمین زدن
To estimate betting odds.
Grandpa Andy would handicap the race before he even arrived at the track.
پدربزرگ اندی شانس مسابقه را حتی قبل از رسیدن به پیست تخمین میزد.
اصطلاحها و عبارتها
the handicapped
معلولان، آکمندان، توان کاستگان، توانخواهان
People who have a physical or mental disability.
a school for the mentally handicapped
مدرسهای برای آکمندان ذهنی (عقب ماندگان ذهنی)
عبارتهای مرتبط
- the handicapped
- معلولان، آکمندان، توان کاستگان، توانخواهان
این واژه را چطور یاد بگیریم؟
یک معنی متناسب با متنی که میخوانید انتخاب کنید. مثال همان معنی را بخوانید و بعد بدون دیدن پاسخ، معنی را به یاد بیاورید.
از معنی تا یادگیری
واژه handicap را در لایتنری تمرین کنید
در برنامه واژه را جستجو کنید، برایش یادداشت بنویسید و آن را برای مرور با فلشکارت و جعبه لایتنر نگه دارید.